خرید بک لینک
گفت : کابوس و درد و رنج را همیشه همراه خود داردگفتم : به اهل دلی سر بزن ! مثلا به آقای علاقبندگفت: کجا میتوانم ببینمش؟جمعه رفتم ببینم هنوز نماز را در مسجد صبحش میخواند که نبودرفتم خلد برینسوز سرما بود ! بوی گتوند !به حاج اکبر که آمده بود سلام دادم رفتم سر حسیناو هم آمدگفتم : حاجی یادته من و حسین و فلانی و فلانی در رفتیم از دست برگشتن ؟سری تکان داد !گفت : خوش به سعادت آنهادر دل گفتم بدا به حال ما!!...........+ نگاشته در  دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۶;ساعت ;  نگارنده محمد حسن نجفی;  |  GetBC(336);

برچسب: نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 1:02

فقط چشمهایش مثل آنوقتها بودانتطاری با عینک دوددی که  به خاطر عمل آب مروارید به چشمهایش زده بود ! آمدنش را اعلام کرد و او نشست کنار جمعیت!شاعر ابرکوهی ساده میخواند و روان ، خیلی در بند قاعده نبود ولی به دل مینشستاول مادر وآخر دلبر و میانه اینها خواهر و برادر و معلم!مجری توانا بود در شعراز همه تعریف کرد و از هرکسی هم به فراخور ظرفیتش انتقادی کرد!جوان خوش صدا با آن صورت جدی ! رفت و زیبا و غمگین خواندبلند شدم که بروم او هم بلند شد!از دم در همراهیش کردمبا پسرش آمده بود که مثل جوانیهای خودش نبودمرا هم یادش نبود !کلاس حسین بخشنده بود یک عده بچه مثبت اهل ورزش!آن هم کیوکوشین !!طلبه و دانشجو و بچه مدرسه ای که بیشتر از ورزش به خاطر خود حسین می آمدند آنجا !آن وقتها او یک رده از من جلو تر بود، جوانتر و محکمتراحوال محسن را پرسیدم .....نزدیک بود محسن ! دوشکا را برگرداند سمت گردان و همه را بفرستد آن دنیاچه میشد ولی !! آن همه شهید مانور که خدا به خیر کرد !!از او خواستم به برادرش سلام برساند ..................+ نگاشته در  دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۶;ساعت ;  نگارنده محمد حسن نجفی;  |  GetBC(339);

برچسب: نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 1:02

صفحه بندی